می دانم دلت برایم تنگ می شود. این را هم می دانم که تعداد سیگارهای داخل جیبت بیشتر شده. هنوز شبها تا صبح بیداری. می دانم هنوز هم آن کفشهای مشکی کهنه را پا می کنی. دلت را بار سر به سر م گذاشتن خوش و با شجریان خودت را آرام میکنی. هنوز آن عطر تکراری نچسب را می زنی. می دانم مثل همیشه به همه کمک می کنی و مهربانی. اما حیف که هنوز هم تا ده شب سر کاری و به هیچ کار دیگری نمی رسی. این را هم می دانم که مثل همیشه از قرار دادن هر تغییر کوچکی در زندگی تکراری ات فرار می کنی. می دانم که فردا صبح مثل همه ی روزهای دیگر موقع پوشیدن کفشهای مشکی کهنه بیزاری در چهره ات موج می زند، سر کوچه دو نخ سیگار می خری و یکی را همان جا روشن می کنی و فکر می کنی که دلت برایم تنگ شده. می دانی که می دانم و به همین خاطر است که دلم برایت تنگ نمی شود.