دختر آریایی

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید.....

دختر آریایی

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید.....

موزو انشا : عزدواج!

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

ادامه مطلب ...

می دانم دلت برایم تنگ می شود

می دانم دلت برایم تنگ می شود. این را هم می دانم که تعداد سیگارهای داخل جیبت بیشتر شده. هنوز شبها تا صبح بیداری. می دانم هنوز هم آن کفشهای مشکی کهنه را پا می کنی. دلت را بار سر به سر م گذاشتن خوش و با شجریان خودت را آرام میکنی. هنوز آن عطر تکراری نچسب را می زنی. می دانم مثل همیشه به همه کمک می کنی و مهربانی. اما حیف که هنوز هم تا ده شب سر کاری و به هیچ کار دیگری نمی رسی. این را هم می دانم که مثل همیشه از قرار دادن هر تغییر کوچکی در زندگی تکراری ات فرار می کنی. می دانم که فردا صبح مثل همه ی روزهای دیگر موقع پوشیدن کفشهای مشکی کهنه بیزاری در چهره ات موج می زند، سر کوچه دو نخ سیگار می خری و یکی را همان جا روشن می کنی و فکر می کنی که دلت برایم تنگ شده. می دانی که می دانم و به همین خاطر است که دلم برایت تنگ نمی شود.

کاری به کار عشق ندارم


نه!

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی ر

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد...

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!