میان آدمیانی که،
هر روز با دیدنت،
کلاه از سر برمیدارند،
تا کمر خم می شوند
ودر دل
به ریش ات که نه ،
به ریشه هایت می خندند.
مردمی که
با دست و دلبازی،
سیبهای کرم خورده،
تعارف ات می کنند.
کجای این خانه
که دیوارهایش
فقط،،
فقط برای فاصله آنجا نشسته اند.
کدام اتاق
که برای عصیانت جا ندارد.
در کدام تن،
باید آرام گرفت
که با هر خیزش ِ روحت،
به درودیوار می خوری.
چه روزگار غریبی ست
که درخودت هم ،
جایی برایت نیست.!
آریانا
یکشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1388 ساعت 09:43 ق.ظ